شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

157

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 52 ] ذكر وصول شمس الدّين رسول خليفهء مغرب در سنهء ثلث [ و ] عشرين و ستّمأية چون سلطان در اين نوبت از گنجه بازگشت رسول مغرب برسيد ، و او را باعزاز و اكرام تلقّى كردند ، امّا در امر او بشكّ بودند ، و صدق * او را در آن دعوى محقّق نمىدانستند ، تا آنگه كه رسول سلطان از روم مراجعت كرد ، و خبر داد كه اين رسول قطع بحر كرده بروم رسيد ، و سلطان علاء الدّين كيقباد بنفس خود استقبال كرد ، و خيمهء نوبت جهت وى زدند ، و در احترام و اعظام مبالغت نمودند . و چون معلوم شد كه بسلطان جلال الدّين فرستاده‌اند نه بروم ، نزلها كمتر شد ، و در معهود اجلال اخلال واقع گشت . آنگه شكّ سلطان جلال الدّين زايل شد ، و رسالت او را مصدّق داشت ، و او را حاضر كرد . و در وقت اداء رسالت ترجمانى من كردم ، و در اعادت آن رسالت كه او ايراد كرد جز وحشت فايده‌اى نمىبينم . و از اسبابى كه ازالت شكّ و دفع شبهت در امر اين رسول كرد : مردى عالى همّت و صاحب مروّت بود . هرگز نفس او باكتساب و ادّخار راضى نشد . يك سال بيشتر در گنجه بود تا دستور حاصل شدن ، و آنچه در اين مدّت بوى رسيد ده هزار دينار بوده باشد . و چون مفارقت كرد از آن جملت هيچ نمانده بود ، بل كه از تجّار مبلغى قرض كرده بود و حمد و ثنا اندوخته . در وقت بازگشت از سلطان التماس علم و كوس كرد ، مبذول داشت ، و همچنان توقيعى در باب حنّهء زيدانيّه بدمشق كه از اسلاف [ بميراث ] « 1 » بوى رسيده بود

--> ( 1 ) - اين كلمه در اصل بوده است ولى تراشيده و ناقص كرده‌اند ؛ و اسم اين محل در نسخهء پاريس و